نامه های مامان

[عنوان ندارد]

+ روزهای بی نتی... + روزمادردیگری آمد وهنوز مادرنیستم.. +به مصلحت خدا اطمینان دارم وصبرمیکنم.. +هان مشو نومید  چون واقف نه ای از سرغیب.........باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور +۱۰ آمپول وقرص قبلی برای آی یو آی مجدد...احتمالا اول خرداد + گذاشتن اسم دوستانم درسبد وبالا گرفتن آن به طرف خدا... + روز زن مبارک +دست به دعا برداریم وخدا را شکرکنیم.که هوا را داده تا باشیم..آب را داده تا جاری بشیم و ابر را داده واسه پر شدن وسبک شدن ....شکرت خدا +شکرت خدای مهربان...دوستت دارم...مثل یک آهنگ عاشقانه....   ...
12 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

نردبان دلم شکسته ..میشود کمی برای من دعاکنی؟ میشود برای بی قراری دلم ....سفارشی به آن رفیق با وفا دعاکنی ؟   + تصمیم گرفتم بالاخره برم پیش اون خانومی که میگفتن دکتر خانگی هستش ودستش خیلی خوبه و کافیه که دستشوبذاره رودستت و بارداربشی.. +من ومامان با دخترعمه ش نسرین که این خانوم همسایشون بود هماهنگ کردیم وعصررفتیم پیشش ..چون قبلش مریض داشت رفتیم خونه نسرین خانوم تا کارش تموم بشه ..یه صله رحمی هم کردیم ..حیاط نسرین خانوم خیلی خوشمل بود..توش پرمرغابی ومرغ بود(عین باغ وحش بودش  )انقد درخت های بزرگ داشت ..چاییش هم چای گلستان بود ..انقده بوش خوب بود ..مقسی خدا جون خیلی چسبیدش.. +در که زدیم اومدبیرون ..یه خانوم مسن بود..یه مانتو مشکی پوش...
8 ارديبهشت 1392

امروز

جمعه آینده باید برای مرحله استانی قرآن بریم شهرستان د که اونجا قرائت روشفاهی امتحان بدم..ابجی ز هم حفظ شرکت کرده..امروز رفتم برای مسابقه مفاهیم مرحله استانی ...توهمین شهرخودمون..منوآبجی ز رفتیم..سوالاش خوب بود ولی این اسم مکان وزمان رواصلاخوب یادم نبود .به ز نیگا کردم دیدم اونم گورخجه گرفته..بدبختی اسم مصدرعربی رو هم تقریبا یادم رفته بود ولی کم کمک یادم اومد..بازم خوب بودش بااینکه مهمون داشتم وچیزی نخونده بودم  خوب دادم امتحانو..مقسی مقسی خداجون که اینقد هواموداشتی  مهربونم...اینکار همیشگی توهستش ..خداجوون خسته نمیشی حواست به همه هست! ازاون مورچه کوچولوتا اون چرخش عظیم کهکشان ها!...قربونت برم که اینقد بزرگی ..گاهی که میخوام خودم روجای توبذار...
6 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

یک عدد دختر میخواهم حالا که مهمون دارم دستی به صورتم بکشه ..منم ببوسمش وبوش کنم وخستگی م دربره ..غذاهایی که پختم رادردهانش میگذاشتم ومیپرسیدم ..مزه ش چطوره مامانی ؟
5 ارديبهشت 1392

صبر

به نظرمن تنها ایمان باصبرمعنی میشود..نماز وروزه و...همه وهمه تنها درسایه صبرمعنی میگیرند.. صبری که تنهادربرابر خواست خدا شکل میگیرد...وآنگاه است که میفهمی ازخودهیچ نداری ..هیچ.. ذره ای کوچک که هرآن ممکن است تبدیل شود به هیچ.... سال ها وماه هامی آیند وهنوز منتظرم  ومیخواهم  دراین روزهایی که میگذرند صبورباشم.. میخواهم دربرابر هرآنچه ازمن یک انسان قوی میسازد صبرکنم ...تحمل کنم... ودر برابر هرآنچه مواجه میشوم ....قوی وبا استقامت ایستادگی کنم...تا آنی شوم که تومیخواهی ..   ...
5 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

الهی شکرت خدای بوس بوسی خودمممممممم.. امروزسرکارنرفتم الان  حالم خیلی بهتره ..ممنون که همسرم روگذاشتی ..دستش همیشه سبک با اولین داروش بهترمیشم... شکرت خدای شفادهنده من :) + چون کفشم دیگه داشت خیلی  اذیت میکرد امروزبا مامی رفتیم تاظهردنبال کفش جدید..آخرم نخریدم ..کفشه انقد پاموزد همه تاول تاول شدش.. ولی مامان چندتا النگوخریدش...خوب شد یک کارمفیدکردیم بعدشم چون همسری نهارنمیومدرفتیم مامی رونهاردعوتیدم فست فودی ..من مرغ کبابی مامان هم برگرمخصوص خوردش.. بعدشم به یادقدیم با یه مینی بوس قدیمی برگشتیم خونه..خیلی باحال بود ..انگارسوارخربودیم +بارون خوبی میبارید مرسی خدای خوش سلیقه خودم..بوووووس به رو ی ماهت +آخرروزهم به آبجیم گفتم ...
4 ارديبهشت 1392

پیامبر

خداوند گفت: دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد،  آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند. و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به  او گرویدند و ایمان آوردند...                                      + خدای عزیزم ..درحالی مینوسم  که گلویم به شدت درد میکند ... آب دهانی که به سختی قورت میدهم نشانه ای است ازاینکه لذت ونعمت نوشیدن آب گوارا را در حالت سلامتی درک کنم وازتوسپاسگذار باشم.. +خدای مهربان درهمه حال ازتوممنونم وبه آستانت سجده میکنم به آستان تویی که مهربانترینی .تویی که نمیشناسمت ....تویی که جزازتوخوبی نمیدانم الهی.........
3 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

برفها کم کم آب مي شود شب... ذره ذره آفتاب مي شود و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود به آغوش تومحتاجم.....برای حس آرامش.... چیزی برای گفتن نیست .. دلم شادی میخواد..دلم هوای آزادمیخواد ...دلم آسمون میخواد...دلم نورمیخواد.. خدایا.... دوست دارم بفهمی چی میگم .. دوست دارم آدم پرفکتی باشم...دوست دارم خوب باشم..دوست دارم بدانم درنهایت تویی + دیشب ازترس مرگ ازخواب پریدم... انقد ترسیده بودم که حد نداره..بعدش فکرکردم که آخرکه باید بمیرم چه دیرچه زود باید این مسیرطی بشه...واین تنهامسیری رسیدن به توهستش.. بایدیادم باشد که سلامتی چه نعمتی بزرگی است. وهمین که منوسالم نگه داشتی بهترین چیزه ..شکرت خدایا... قول میدم کفرنعمت...
1 ارديبهشت 1392